« هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست­ها پنهان، نفس­ها ابر، دل­ها خسته و غمگین...» مخاطب اخوان ثالث، شاملو بود. اما روح شعر، فراخ­تر از این مخاطب قرار دادن هاست. می­تواند چترش را بر شهری یا جامعه­ای بگستراند. در ادوار زمان معنا دهد و زندگی امروزی را توصیف کند. از ظرایف شعر نکاتی می­خیزند که با حقایق هر دوره نزدیکی می­کند. نه حقایقی که در شب شاعر رخ می­دهد. بلکه شب­های مردمی نیز در برمی­گیرد که سلامش را نمی­خواهند پاسخ بدهند. سرهای در گریبان، حاضر به پاسخ گفتن و دیدار یاران را ندارد. دیدار یاران، در شبی که سرما سخت سوزان است، ممکن است؟ روانه شدن دست محبت، در شبی که بیرون آمدن نفس از گرم­گاه سینه تبدیل به ابری سیاه می­شود، ممکن است؟ نه! وقتی نفسی که با سیاهی شب در می­آمیزد، دیگر چشم یاری سودی ندارد. در تاریکی شب، سردی همه جا را گرفته است. راه­های گریز را بسته است. ناجوانمردانه سرد سرد است. به سنگ تیپا خورده­ی رنجور، به نغمه­ی ناجور می­ماند. همچون موج می­لرزد. در پشت در گرفتار است. چه ناله­ها نمی­کند. چه فریادها سر نمی­دهد. اما گوش هیچ میزبانی بدهکار نیست. صدایی شنیده نمی­شود. دوباره سرما سیلی دیگری را بر گونه­ها یادگار می­کند. شب و روز یکسان است. زمستان است.

زمستان

منبع (روژ هه لاتان ـ آمانج)